پست دوازدهم

خرید بک لینک

ساعت ده بلیط دارم :)

امشب تا صبح وقت دارم دزیره رو بخونم ...



پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: صورتکها پست هفدهم, نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 19:43

من دوست دارم که لحظه شماری کنم برای برداشتن قدم های محکم در خیابان های این شهر وقتی صبح ها باید مسافتی را تا دانشگاه پیاده بروم من دوست دارم لحظه شماری کنم برای روز های دوشنبه و کلاس نویسندگی ... برای خندیدن هایی که کسی نمیتواند مانع آن ها شود . من دوست دارم لحظه شماری کنم برای عصر ها برای برگشتن به خانه و آماده کردن شام . برای درست کردن چای و نوشیدنش با شکلات های تلخ . برای دیدن چراغ های هود که در تاریکی کامل اتاق در آشپزخانه خودنمایی میکند . من دوست دارم این شب ها لحظه شماری کنم برای اینکه زودتر به رخت خواب بروم و گوشی را کنار بگذارم و غرق دنیای دزیره شو پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست شانزدهم رمان تباهکار,صورتکها پست شانزدهم,رمان صورتکها پست شانزدهم, نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 1:29

چند شبه هر شب گوش میدم :) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False"> پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست پانزدهم رمان تباهکار,صورتکها پست پانزدهم, نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 6:52

یه جوری شدم که خودم تصمیم میگیرم که وقتی از خواب پا میشم حالم خوب باشه یابد . از عمد حالمو میتونم بد کنم یا نه بذارم همونجوری خوب باشه . خیلی خوبه آدم بتونه خودشو کنترل کنه و مدیریت اما یه وقتا حس میکنه داره ماشینی جلو میره . دیشب شب آخری بود که مامان بابا اینجا بودن ، نمیتونستم قبول کنم که عادی باشم . آدم وقتی میدونه یه چیزایی لحظه های آخرشه دوست داره هی نگاهش کنه هی صداش کنه هی بوش کنه ، هرچی و هرکی که هست همش جلو چشمش باشه . دیشب واسه چند ساعت جلو خودمو گرفتم که مخالفتی با هیچ حرفی نکنم . فقط گوش کنم به همه سفارش های تکراری مامانم و بگم باشه یا چشم . تازه فه پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست سیزدهم رمان مارال,صورتکها پست سیزدهم, نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 4:02

امروز هم کلاس صبح خواب موندم :| این یکی عمدی نبود واقعا . شبا که تا دیروقت سر و صدای این دسته هاس اصلا نمیتونم زود بخوابم و از اون ور صبح خواب میمونم . ولی خب به جاش بخش دومشو رفتم و در کل اینکه عقب نموندم از درس پنج واحدی مزخرف بازی سازی :| ولی از صبحش هرکی میدید منو میگفت چرا عصبانی ؟ چرا بی حوصله ای ؟ واقعا بی حوصله نبودم . اما کم کم که هی گفتن واقعا عصبی شدم . اینجور وقتا از زمین و زمان شاکی ام که چرا الکی تلقین میکنن به آدم یه چیزیو . دایی بابا هم بالاخره بعد چند ماه مریضی و بدبختی امروز تموم کرد . طفلی دق کرد . از عشق دق کرد . از نامردی کسی که عاشقش بود . وقتی چ پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست چهاردهم رمان تباهکار,پست چهاردهم رمان روزای بارونی,صورتکها پست چهاردهم, نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 4:02

یه وقت هایی انقدر عاشق همه چی زندگی میشم که از آب خوردن عادی هم میترسم که نکنه بپره تو گلوم و چند تا سرفه با خفگی و هیچکسم نباشه بزنه پشت سرم و تو چند ثانیه همه چی تموم شه . به طرز عجیبی از مرگ میترسم . انقدر آرزو و رویاهای کوچیک و بزرگ دارم که وقتی بهشون فکر میکنم این ترس میوفته به جونم که نکنه نشه . خیلی سعی میکنم جلوش را بگیریم ولی بعضی وقتا واقعا نمیشه . حتی شده قید سفرو هم زدم که بتونم از این فکر لعنتی خلاص شم . نمیدونم این رویاها و آرزو هاست که انقدر ترسوم کرده یا چی ؟! بعضی وقت ها فکر میکنم اگه من میدونستم کی میمیرم از اون دسته آدمای افسرده نمیشدم بلکه ب پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست سوم رمان تباهکار,پست سوم روزای بارونی,پست سوم رمان صورتکها,پست سوم رمان روزای بارونی,پست سوم رمان حالم عوض میشه,پست سوم رمان گناهکار,پست سوم سیگارشکلاتی,پست سوم رمان دیوار شیشه ای,صورتکها پست سوم,رمان تقاص پست سوم, نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 1:15

احساس میکنم از یه تبعید دو سال ِ برگشتم ، اینجارو دوست دارم چون توش ردپای آدمارو میبینم . آمار نشون میده فلان روز فلان نفر اومدن اینجا . واسم با ارزشه و دوسش دارم . حس میکنم دنیای وبلاگ نویسیم دوباره داره جون میگیره . حس میکنم لازم نیست خیلی از فکرارو تو سرم نگه دارم و فکر کنم فقط منحصر به منن . وقتی قبلا بیانشون میکردم میفهمیدم خیلی ها هم اون اتفاقی که واسه من شب و روز ممکن بود بیوفته ،برای اونا هم میوفتاده . اینکه حس کنی تو برخی اتفاقای روزمره که به نظر وحشتناک میان اگه فقط واسه تو باشن ، تنها نیستی حس خوبیه . فقط همین که اینجا حس خوبی دارم و دوست دارم م پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست چهارم رمان تباهکار,پست چهارمحال,پست چهارم رمان ویرانگر,پست چهارم رمان نیازم به تو,پست چهارم رمان گناهکار,پست چهارم رمان وحشی اما دلبر,پست چهارم رمان مارال,پست چهارم رمان حالم عوض میشه,پست چهارم رمان من ارباب توام,پست چهارم نیازم به تو, نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 1:14

دوباره آخر تابستون و شهریور و دلتنگی شروع شد . بستن وسایل و برگشتن به شهر غریب ... سه ساله بهترین ماه زندگیم همش با دلتنگی میگذره :(

پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست ششم رمان تباهکار,پست ششم رمان حالم عوض میشه,پست ششم رمان مارال,پست ششم رمان وحشی اما دلبر,رمان صورتکها پست ششم,صورتکها پست ششم,پست چهل و ششم, نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 1:14

صحنه اول : چشم باز میکنم و خونه 70 متر را پر از آدم میبینم . هر دو عمه عزیز نا ملاحظه گر که با هم تصمیم گرفتن بیان تهران . منی که به شدت متفرم از شلوغی، مجبورم روزهای آخر استراحت تابستونی را با همهمه و بی نظمی سپری کنم . اتاقم پر از چمدون و کمد لباسا بهم ریخته ... صحنه دوم :جمع کردن وسایلم و زمزمه کردن شعر فروغ : زنی تنها در آستانه فصلی سرد ... درست روز تولدم باید تو جاده باشم به خاطر در رفتن از این شلوغی بی رحمانه .صحنه سوم هنوز رخ نداده ولی مثل همیشه یه جاده و منی که پشت ماشین خوابیدم و بدون اینکه هیچکدوممون حرفی بزنیم میرسیم تهش . پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست هفتم رمان تباهکار,پست هفتم رمان روزای بارونی,پست هفتم روزای بارونی,پست هفتم رمان نيازم به تو,پست هفتم رمان هکر قلب,پست هفتم رمان مارال,رمان صورتکها پست هفتم,صورتکها پست هفتم, نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 1:14

خیلی وقته احساس میکنم از خودم دور افتادم . البته خیلی وقت که تقریبا یک ماه . و یکم اذیت کننده است . این باعث میشه از بزرگ شدن بترسم . از قرار گرفتن در مسیری که خیلی جاها خودت خودت را گم کنی . یک ماهی میشه که موسیقی گوش ندادم . یک ماهی میشه که کتاب دزیره را خریدم ولی بیشتر از ده صفحه نخوانده ام . یک خستگی عجیبی دارد این دهه بیست سالگی . دو هفته از شروع کلاس ها گذشت . به خاطر اینجا بودنم ، عکاسی لاهیجان را از دست دادم . هرچند فیلم درپیتی هم باشد . پ.ن : خیلی سعی داشتن غافلگیرم کنن بچه ها که واسم تولد بگیرن و من نفهمم :)) خب نشد ولی من به رو خودم نیاووردم :)) فقط یه غافلگ پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست یازدهم رمان تقاص,صورتکها پست یازدهم,رمان صورتکها پست یازدهم, نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 1:14

صفحه بندی